تبليغاتX
مخفیگاه








مخفیگاه

نه برای مخفی شدن...

 

774

عسل به قامت تو خانقاه زنبور است

صدای دف دف و نِی نِی صدای تنبور است

شکاف بین دو پلکت به قدر بادام و

برای دیدن چشم تو چشم من کور است

خُتن به وقت رمیدن ، زسینه ات می ریخت

تو کافری و تن ات در لباس کافور است

شبیه شانه کشیدم به گیسوان تو لیس

سگم: سگی که وفایش همیشه مشهور است

همینکه بال کبوتر دوباره قیچی شد

هوای پر زدن ما به زیر ساطور است

لبان تشنه ی تو روی دار « انالحق» گفت

اگر خداست خدا ، پس « حسین ، منصور» است

شراب شد همه ی زحمت تو در خلقت

که تشنه وقت خطر بر حرام مجبور است!

 

16/7/1388

 

 

نوشته شده در 88/08/26ساعت توسط حسین شیردل(ساقی)| |

775

 

هدیه به گل باران زده!

 

گل باران زده ام !سخت تر از پولادم!

منم آن نغمه ی غمگین که به یادت شادم

ناگهان پلک تو را بست هیولای سفر

وه که با رفتن ات از چشم همه افتادم

تو که دریا زده ای باز به کَشتی منشین

دل به دریا زدگانیم من و افرادم

گیسوان تو همانند که باید باشند

بادبانی است که در باد نشان ات دادم

«گل باران زده!» چندی است دلم با من نیست

مثل حوا که دلش نیست کنار آدم !

 

۱۳۸۸/۷/۶

 

نوشته شده در 88/08/21ساعت توسط حسین شیردل(ساقی)| |

 

 

 

772

 

با گردن خود تیغ تو را آخته بودم

با یک حرکت ، سر ز تن انداخته بودم

دل بردن تو بازی و این شیوه قدیمی است

هر قدر تو « بردی » به خودم « باخته» بودم

خرچنگ گرفتیم در این دفعه و انگار

قلاب به مرداب تو انداخته بودم

کرکس شدنم حاصل بی  کس شدنم بود

من با تو که بودم بخدا فاخته بودم

دل را که به دریا بزنم ریخته ام چون

بر ساحل تو ، خانه ی خود ساخته بودم

امشب تو برو ! صبح بیا مال تو باشم

من یک شبه صد سال تو را « تاخته » بودم

افسوس که بی فایده است این همه افسوس

یک  عمر تو را دیدم و نشناخته بودم !

 

۲۲/۷/۱۳۸۲ 

یا علی مدد

 

نوشته شده در 88/08/14ساعت توسط حسین شیردل(ساقی)| |

 

ـ یا علی ـ

 

بخند ! خنده ی تو کاملا خداوندی است !

دلم معطر از آن عطر ها که آکندی است !

اگرچه خنجرت از پشت کار من را ساخت؛

هنوز هم سرپایم ، دلم دماوندی است .

 

 

 

نوشته شده در 88/08/12ساعت توسط حسین شیردل(ساقی)| |

 

 

روزگاری به خودم می گفتم:

- بال باید بزنم !

روزهاییست به من می گویند:

-باید این بال خودم را بزنم !

باید این بال خودم را بزنم

باید این «بال» که می گویم را

بال- بالی بزنم!

با همین دست خودم

گور خودم را  ...

اما

باز شوق پرواز

به من ابن را آموخت

لحظه ی بال زدن بال زدم

پر پروازم

          سوخت!  

  ۲۴/۶/۱۳۸۸

 

 

نوشته شده در 88/08/08ساعت توسط حسین شیردل(ساقی)| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت