یا حق
می خواستم کمی حرف بزنم :
بعد از ازدواج من و معصومه که حدودا ۶ ماهی از این اتفاق می گذره اتفاقات زیادی من باب شعر و
شاعری برای ما رخ داد . مثلا معصوم به خاطر مشغله ی کاری و فکری که داشت حدودا ۳ یا ۴ تا غزل
نوشت اما من مطابق معمول هنوز پر کارم به شکر خدا اکثر این غزل ها هم حداقل مال یک سال پیش اند
انشاالله توفیقی داشته با شم تا کارهای جدیدم و بفرستم
این روزها با صادق فعانی هم ارتباط بیشتری دارم صادق واقعا معرکه است از نظر اخلاقی هم جوان خود
ساخته ایه اگه بتونم حتما چند تا از غزل هاش و وارد می کنم
یا حق
436
به صاحب:
تو منتظر شده ای مهدی ات ظهور کند
کتاب را بگشاید ، کمی مرور کند
تمام دخترکان مرا که فاحشه اند
... و زنده زنده به دستش درون گور کند
دو چشم های مرا که شفا گرفته اند از او
اگر که نیست بیاید دوباره کور کند
مرا به پای خودت لحظه ای که می آیی
دعا کنی که خدا ریزه خوار و مور کند
£
همیشه هفته ی بی جمعه راه بر گشت است
به او نیامده بر ما همیشه زور کند.
حسین شیردل
435
شبیه نیزه به خط مقدم آمده ام
سلام ! بابت آن حلق مبهم آمده ام
£
برای نیزه شدن سعی کرده ام در سعی
هزار پای زیادم ولی کم آمده ام
موازی است لبانم مساوی است تنم
که خواست جاده به پایان بیایم، آمده ام.
خودم ز یاد خودم رفته ،رفته از یادم؛
به یادت آمده ای یا به یادت آمده ام؟!
£
برو برو به جهنم ! بهشت را بردی
ولی کنار تو خوب به جهنم آمده ام
434
پرنده از قفس میله دار می ترسد
اگر چه حبس ولی از فرار می ترسد
دل دو چشم مرا هم زدی به دریا تو
که چشم های من از انتظار می ترسد
دو چشم من به در باز بسته دوخته بود؛
که این سوار دلیر از غبار می ترسد
از اینکه شعله به قول تو زرد و بد ذات است
همیشه کودک از آن چند بار می ترسد
اگر چه میله برای پرنه ها دار است
پرنده هار که باشد بهار می ترسد
£
به خویش داد زدم از پرنده های اسیر
خدا گواه که پروردگار می ترسد.
من آب نمي خورم،به من آ ب نده
نه تاب نمي خورم ، مرا تاب نده
تعريف مرا براي ارباب نكن
با وعده ي تازه اي مرا خواب نكن
بر عكس دروغ قهرمان ناب نباش
تو منجي من نبوده اي قاب نباش
از ديدن من خوبي و شاداب ، نگو
من گول نميخورم، تو درياب نگو
هي عشق به سمت بنده پرتاب نكن
شرمنده شدست سنگ را آب نكن !
از اينكه من عاشقت شدم حرف نزن
من جيغ نميزنم تو هم حرف نزن
هي كفش و كلاه و كيف و جوراب نرو
امشب به هم آغوشي مرداب نرو
امروز رئيس و سرور خانه منم
در نقش شما ببخش ديوانه منم
برعكس تمام روزها شادم من
چون حرص تو را خوب درآوردم من .
622
درها همه به رفتن من باز رفتن است
من پشت در نشسته ام این حال رفتن است
آبی که بست نطفه درون درون تو
آبستن است یا نه فقط ؛ آب ، بستن است؟!
شرمنده ام مصدع اوقاتتان شدم
دین است و سالهاست که بر روی گردن است
گل نیست اینکه سخت لگد مال می شود
تنها رسالتش به شما بوسه دادن است
وقتی که کرم ها همه شب تاب نیستند ؛
تکلیف من بدون خدا نیز روشن است !
26/2/1385
هی کرد حساب و هی کم آورد مرا
شاید سر سوزنی شدم عاشق تو
پایان شب سیه هم آورد مرا
در آبروی رفته ی من می دیدی
وقتی که دخیل بستم آورد مرا
در حال علی شدن مرا برد از تو
مانند نبی اکرم آورد مرا
تو خورده رطب منع مکن از رطبم
فی الحال خدا خود بم آورد مرا
من نیز زپاکی خودم فهمیدم
وقتی که گناه کردم آورد مرا
۱۳۸۵/۵/۲
صفحه در حال بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...