مخفیگاه
نه برای مخفی شدن...
|
|
|
نوشته شده در تاريخ 88/08/14 توسط حسین شیردل(ساقی)
|
772
با گردن خود تیغ تو را آخته بودم با یک حرکت ، سر ز تن انداخته بودم دل بردن تو بازی و این شیوه قدیمی است هر قدر تو « بردی » به خودم « باخته» بودم خرچنگ گرفتیم در این دفعه و انگار قلاب به مرداب تو انداخته بودم کرکس شدنم حاصل بی کس شدنم بود من با تو که بودم بخدا فاخته بودم دل را که به دریا بزنم ریخته ام چون بر ساحل تو ، خانه ی خود ساخته بودم امشب تو برو ! صبح بیا مال تو باشم من یک شبه صد سال تو را « تاخته » بودم افسوس که بی فایده است این همه افسوس یک عمر تو را دیدم و نشناخته بودم !
۲۲/۷/۱۳۸۲ یا علی مدد
نوشته شده در تاريخ 88/08/12 توسط حسین شیردل(ساقی)
|
ـ یا علی ـ
بخند ! خنده ی تو کاملا خداوندی است ! دلم معطر از آن عطر ها که آکندی است ! اگرچه خنجرت از پشت کار من را ساخت؛ هنوز هم سرپایم ، دلم دماوندی است .
نوشته شده در تاريخ 88/08/08 توسط حسین شیردل(ساقی)
|
روزگاری به خودم می گفتم: - بال باید بزنم ! روزهاییست به من می گویند: -باید این بال خودم را بزنم ! □ باید این بال خودم را بزنم باید این «بال» که می گویم را بال- بالی بزنم! با همین دست خودم گور خودم را ... اما باز شوق پرواز به من ابن را آموخت لحظه ی بال زدن بال زدم پر پروازم سوخت! ۲۴/۶/۱۳۸۸
نوشته شده در تاريخ 88/08/06 توسط حسین شیردل(ساقی)
|
تقدیم به حضرت ثامن الحجج(ع):
از هیبت گنبد طلا می گویم دردی دارم که از دوا می گویم یک روز اگر به کربلا هم بروم ؛ در کرببلا رضا رضا می گویم
نوشته شده در تاريخ 88/08/05 توسط حسین شیردل(ساقی)
|
... راوی: خرِ خراطی می کرد!..
_ خر: قلیونای خوب داریم ! گلدونای خوب و مرغوب داریم ! آقایون بفرمایید ! خانوما بفرمایید !...
راوی: بعد نزدیک غروب دست از کار می کشید روسرش کلاه مخملی می ذاشت کتش و یک وری می نداخت رو شونه اش سیبیلش رو تاب می داد گشاد گشاد راه می رفت سر چار سوق می نشست ، غزل می خوند چار سوق و قرق می کرد
خر: ... آره . داشتیم چی می گفتیم؟ بنویس! ما رو دیوونه و رسوا کردی ؛ حالیته ؟ ما رو آواره ی صحرا کردی ؛ حالیته ؟ آخه مام واسه خودمون معقول – آدمی بودیم دست کم هر چی که بود ، آدم بی غمی بودیم حالیته ؟ سر و سامون داشتیم کس و کاری داشتیم ای دیگه یادش بخیر ننه مون جورابمون و وصله می زد ما رو نفرین می کرد ،بابامون خدا بیامرز، سرمون داد می کشید،بهمون فحش می داد با کمربند ِ زمین اجباریش ،پامون و محکم می بست ترکه های آلبالو رو کف پامون کی شکست حالیته ؟ یاد اون روزا بخیر ، چون بازم هر چی که بود ،سر و سامونی بود حالیته؟ ننه ای بود که نفرین بکونه! بعد نصف شب پاشه ، حاف رو آدم بکشه ، که مبادا پسرش خدا نکرده بچاد ! که مبادا نور چشم اش سینه پهلو بکنه ؛ حالیته؟ بابایی بود که گاه و بیگاه سرمون داد بزنه، باهامون دعوا کونه پامون و فلک کونه بعد صبح زود پاشه ما رو تو خواب بغل کونه اشکایی که شب قبل رو صورتمون ماسیده بود کم کمک با دستای زبر خودش پاک بکونه حالیته؟ می دونی؟بابامون چند سال پیش عمرش و داد به شوما هر چی خاک اونه عمر تو باشه مرد زحمت کشی یود خدا رحمت اش کنه ننه هم کور و زمین گیر شده ای ... دیگه پیر شده بیچاره غصه ی ما پیرش کرد غم رسوایی ما کور و زمین گیرش کرد حالیته ؟ اما راستش چی بگم ؟ تقصیر ما که نبود هر چی بود زیر سر چشم تو بود یک کاره تو راه ما سبز شدی ما رو عاشق کردی ما رو مجنون کردی ما رو داغون کردی حالیته ؟ حالا از ما که گذشت بعد از این اگر شبی ، نیمه شبی به کِسونی مثل ما ، قلندر و مست و خراب تو کوچه برخوردی اون چشا رو، هم بذار یا اقلا دیگه این ریختی بهش نیگا نکون آخه من قربون هیکلت برم اگه هر نیگا بخواد اینجوری آتیش بزنه پس باهاس تموم دنیا تا حالا سوخته باشه...
همیشه عاشق باشید !
شهر قصه/نوشته و کارگردان: بهمن مفید
نوشته شده در تاريخ 88/08/01 توسط حسین شیردل(ساقی)
|
تن نمی دهم به خواب حد فاصل من و تو بود تخت خواب زشت می شود تمام پیکرم از نوک دو پا الی سَرَم حال من دوباره می شود خراب ؛ می پرم!
۲/۷/۱۳۸۸ نوشته شده در تاريخ 88/07/24 توسط حسین شیردل(ساقی)
|
هدیه به امام حی (عج)
چه غربتی است که در این همه هیاهوها نشسته اند به روی تن تو زالوها همین که معرکه از شیر بیشه خالی شد به تخت سلطنت افتاده اند یابوها مدار بهجت ما بود : زلف درهم تو نه بی حجاب شدن زیر چتر گیسو ها تصوف من از آن چشم چشمه می گیرد که خیس دلبری است از صدای «یاهو» ها نشسته اند کلیساییان به سمت صلیب نه مثل ما که پس افتاده روی زانوها همین که شانه می افتد به جان گیسویت ؛ رمیده اند درون دو زلف ات آهوها !
نیمه شعبان 1388
نوشته شده در تاريخ 88/07/16 توسط حسین شیردل(ساقی)
|
هدیه به یار
به طرز آمدن اش !
770
به طرز رفتن تو سالهاست معتادم که طرز رفتن تو سخت داده بر بادم
و طرز رفتن تو ، آه ، طرز رفتن تو ز حال رفتم و بر جای خویش افتادم
که طرز رفتن تو مثل رفتن روح ست شبیه رفتن یادی که رفته از یادم
تو طرز رفتن خود را مریز برجاده که من به خاطر جاده به خاک افتادم
تو طرز رفتن خود را کشیدی و بردی نه سایه ای ، نه دلی ، آن که من به تو دادم
همیشه رفتن تو ، طرز رفتن ات دیدی ؟ تمام عمر منی ، عمر رفته بر بادم !؟
به طرز رفتن تو
آه
طرز رفتن تو !
۲۸/۵/۱۳۸۸
یا علی مدد
|
|